یک داستان واقعی

خانوم ج با سختی و مشقت از توی یه خونواده متوسط شبانه روز درس خوند شبانه روز زحمت کشید تا اینکه یه رشته خیلی خیلی عالی توی بهترین دانشگاه تهران قبول شد ، پدرش خیلی خوشحال شد و مادرش مزد تمام خیاطی هاش رو گرفته بود ج خیلی سختی کشیده بود تمام پول هاش رو جمع می کرد دلش می خواست توی زندگی آینده اش کمبود مالی نداشته باشه پدرش معتاد بود اما مهربون و دوست داشتنی نمی دونم چرا با اسم معتاد آدم بد میاد تو ذهن همه ، اما می شه گفت این پدر یک فرشته زمینی بود خانوم ج توی دانشگاه با یه آقایی آشنا می شه که آقاهه خیلی قیافه معصوم و دلنشینی داشته با رفتاری متین و روزها ارتباط این دو هم کلاسی ادامه پیدا می کنه تا اینکه یک بار کمیته بهشون گیر می ده و می گیرشون و خانواده هاشون رو خبر می کنه البته مادر ج در خبر بوده و نمی ذاره پدرش با خبر بشه ولی به اون آقای ح می گه اگه بخوای اینجوری ادامه بدی من پدرش رو در جریان می گذارم و اون هم مخالف این گونه ارتباطاته و اینجوری می شه آقای ح تصمیم می گیره بیاد خواستگاری پدر ج مخالف صد در صد بود ولی ج فریاد می کشید ، توی روی پدر ایستاد توی روی مادر ایستاد ، ج عاشق بود عاشق هم کوره هم کر ، بلاخره اومدن و نشستند پدر ج بعد مهمونها اومد و وقتی می خواستند صحبت کنند پدر ح گفت پدر عروس خانوم حرفی ندارند و پدر ج هم گفت من چی بگم وقتی همه چیز بریده و دوخته شده است مبارک باشه ،
ادامه دارد

/ 0 نظر / 7 بازدید