ادامه داستان 1

خانوم ج خیلی خوشحال بود و همین طور هم آقای ح ، برای عقدشون اونها پول خرید ها رو از خانواده هاشون گرفتند ولی خرید نرفتند و فقط حلقه خریدند از تمام هزینه ها زدند و پول جمع کردند و مثل همه تو دوران نامزدی بحثها و حرفها و دعواها ادامه داشت خانواده آقای ح به خاطر اینکه پسر سومشون زودتر از دوتای دیگه اقدام به ازدواج کرده ناراضی بودند برای همین هم هیچ کاری برای عروسشون نمی کردند حتی هدیه و یا هیچ چیزی براش نمی خریدند و این موضوع اصلی بحث ها بود و عروسی هم نگرفتند و خانوم ج و آقای ح با پولهای خودشون عروسی گرفتند و برای شروع زندگی یکی از دوستان خانوادگی خانوم ج بهشون یه طبقه خونه توی تهران شاید 50 متری بود داد و البته توی یکی از مناطق قدیمی تهران و خانواده آقای ح توی هر رفت و آمد هی می گفتند اینجا بو می ده اینجا تاریکه آدم قلبش می گیره ما نمی تونیم بیایم اینجا ، اینجوری هم هی با حرفاشون نمک به زخم می پاشیدند ولی اوضاع بدنبود حد اقل از نظر عاطفی اونهاهنوز به هم عاشق و وابسته بودند با اینکه تازه درس هر دوشون تموم شده بود و هر دو بیکار بودن و فقط خانواده خانوم ج که دست خودشون هم تنگ بود بهشون کمک می کردند آقای ح به سربازی رفت و خانوم ج هم توی یکی از آزمون های تخصصی شرکت کرده بود قبول شده بود و راهی نداشت تا رفتن سر کار ….

پ ن این داستان خودم نیست من که تازه نامزد کردم بابا
پ ن 2 یادم رفت چی می خواستم بگم

/ 1 نظر / 8 بازدید
گلنوش

سلام من آپیدم بدو زود باش بیا منتظرتم ها دیر نکنی [نیشخند][چشمک]