بازگشت

خیلی وقته که نبودم فرصت نوشتن نداشتم مثل اسیری دربند که به خونه اش برمی گرده برگشتم با احساسی تازه دلم برای همه ی دوستام تنگ شده همه اونهایی که با عشق وبلاگهاشون رو دنبال می کردم ، تغییرات زیادی داشتم کارمند بانک شدم ،‌عروسی هم به خوبی و خوشی تموم شد خیلی آروم بود باورم نمی شه که الان ۵ماه گذشته باشه همه چیز خیلی آروم گذشت انگاری روح آروم من بر همه چیز احاطه داشت گرچه سختی حرفها همیشه هست حرفهایی که ناشی از حسادت می شده و می شه و روح آدم رو آزار می ده انگاری بعصی آدمهای می ان که روزهای خوبت رو با حرفهاشون نابود کنند دارم تمرین می کنم که بهشون مجال ندم بهشون فکر نکنم باید یه آپ طولانی داشته باشم امیدوارم که از محرم هم استفاده کرده باشید سعی می کنم توی این هفته کم کم به همتون سر بزنم و وبلاگهاتون رو از اونجاهایی که نبودم بخونم براتون آرزوی شادی دارم دوستان خوب من

/ 6 نظر / 5 بازدید
سحربانو

سلااااااااااااااااااااااااااااام خیلی خیلی خوشحال شدم كه برگشتی. همیشه شاد باشی عزیزممممم:)

هه هه...!

سلام من از طریق شراره آتیش پاره با وبت آشنا شدم فونت نوشتاریت خیلی ریزه خوشحالم که ازدواج کردی کارمند بانکم شدی صاحبه بچه ام میخوای بشی...هه هه...ولی در کل وبت خیلی خوبه حیف که دیر به دیر آپ می کنی به امید فردای روشن...[چشمک]

هه هه...!

حالا که اومدی آپ نمیخوای کنی؟[چشمک]

مرتضی

چه زود 2 سال از اشنایی من با وبلاگ شما گذشت یادش بخیر اون وبلاگ اولت چه دنیاییه

حمیدرضا

سلام همه چیزمبارک باشه عروسیت کارمندشدنت زندگیه دیگه سخت نگیر به آهستگی میگذره ولی وقتی گذشت میفهمی چقدرسریع بوده