روزهای من

وای چه شمالی رفتیم افتضاح در حد ... خیلی خیلی بد گذشت خیلی اصلا کاش نرفته

بودم داغ دلم تازه شد این پست قبلی رو دیدم چه امیدی داشتم چی شد به من و

مسیح که خوش گذشت اما در کل خوش نگذشت روزهایی که گذشت روزهای خوبی

 نبود پدربزرگم فوت کرد غم و اندوهی دلم رو اسیر خودش کرد پدر بزرگ روزهای خوب

بچگی کنارش بودم شب قبلش تا ساعت ١١ دلم نمی خواست ازش دل بکنم

نمی خواستم برم خونه اما مسیح خسته بود عروسی های دختر خاله هام همه

عقب افتاد نمی دونم چرا اما احساس می کنم خیلی خسته نیاز به استراحت روحی

 و فکر عمیق دارم

/ 5 نظر / 10 بازدید
va7934

سلام.....عزیز.خوبی؟ ممنون از حضورت...خوشحالم کردی. روح پدربزرگت شاد من هم این روزها خسته ام...خسته...

va7934

سلام بعضی اوقات بهترین مسافرتها هم قابلیت تبدیل شدن به زهر مار را دارند... به روزم...خوشحال میشم بیای

حمیدرضا

بهت تسلیت میگم البته میبخشی که دیرشده ولی کم تو نت بودم